رستارستا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

رستا

آمدنت

1392/6/15 1:42
نویسنده : مارشا
235 بازدید
اشتراک گذاری

بیست ونهم بهمن 1391 روز تولد تو...

استرس ندارم، معمولا همینطور است ،هرجا که انتظار می رود خیلی هیجان داشته باشم بیخیالم ،باید ساعت هشت صبح بیمارستان باشیم،دیشب شب خوبی نبود چون تقریبا تا صبح بیدار بودم هزار کار نکرده، احساس میکردم برای آمدنت خیلی چیزها آماده نیست بابا هم دیروز ودیشب خیلی خسته شد چون مثل همیشه خیلی از کارها رو گذاشته بودیم دقیقه نود... مرتب کردن اتاقت، راه پله، جارو،گرد گیری ،نصب تلویزیون جدید روی دیوارکه به افتخار اومدنت خریدیم ،بستن ساک بیمارستان و...خیلی کارهای دیگه که یادم نیست بازم خدار رو شکر که باباجون و مادر جون اینجا بودند وکلی کمک کردند خلاصه نیمه شب با دعوای بابا که مرتب به من میگفت باید استراحت کنی فکر خودت نیستی فکر بچه باش و بیا بخواب ...اومدم روی تخت دراز کشیدم وآخرین لالایی رو برات خوندم اخرین لالایی که از تو شکمم میشنوی البته...صبحانه که نخوردم چون نباید میخوردم در واقع الان دوروزه که تقریبا چیزی نمی خورم تا شکمم خالی باشه نمی دونم کار درستیه یا نه اما از زایمانهای دیگران وتعریفهاشون ترجیح دادم اینطوری باشه .

همگی رفتیم بیمارستان ،مامان جون و عمه زهرا هم اومدند.

نمای بیرونی بیمارستان:

 محل به دنیا آمدن دختر گلم
کارهای اولیه کلی طول کشید تحویل اتاق ،تعویض لباس وحسابداری و...تازه باید منتظر اومدن دکتر میشدیم .ساعت ده منو بردند اتاق عمل .معروف شده بودم چون تو این بیمارستان اولین نفری بودم که به طور داوطلب زایمان اسپاینال رو انتخاب کرده بودم پرستارها هی به همدیگه منو نشون میدادند و میگفتند این خانم خودش داوطلب زایمان اسپاینال شده ...چون قرار نبود بیهوش بشم باسرم توی دستم نشستم واز اتاق بغلی صدای نی نی خانمی که قبل از من نوبتش بود روگوش کردم داشتم فکر میکردم صدای گریه تو چطوریه که یه پرستار اومدو منو برد اتاق عمل...

محل اهدای فرشته کوچولوهای آسمانی به انسانهای زمینی

خلاصه خیلی راحت و بدون دردواسترس سوزن بی حسی کمر رو زدم بعد هم دکتر اومد یه کم باهام حرف زد و رفت اونطرف پارچه ای که روی شکمم کشیده بودند ساعت یه ربع به یازده بود .ساعت یازده وپنج دقیقه هم  زیباترین صدای دنیا رو شنیدم خانم دکتر گفت اینم تماس پوستی !!!!وفقط چند ثانیه تورو روی شکم بیحس من گذاشت ازش قول گرفته بودم برای اینکار اما اینجا ایرانه !!! اهمیتی نمیدند همینقدر هم باید برم خدارو شکر کنم

یه دقیقه بعد هم یه پرستار یه موجود گریان پیچیده شده تو پارچه سبز رو بهم نشون داد و گفت اینم نی نیت گفتم سالمه؟گفت صدای گریه اش رو نمیشنوی ؟سالم سالمه، چیزی که ازت یادم میاد موهای پرو مشکی وبه هم چسبیدته!!! و البته نگاهت ...

تورو بردند ، منو هم یک ساعت بردند ریکاوری تا حس پاهام برگرده  یک قرن طول کشید آی حرص خوردم چرا منو نمی برند اتاقم تا کوچولوم رو ببینم وبهش شیر بدم آخه می دونستم خیلی گرسنته ...

بالاخره منو بردند، اتاق پر بود از آدم همه اومده بودند اولین شیر خوردنت کلی تماشاچی داشت بهم گفتند تا چند ساعت نباید سرتو تکون بدی ولی مگه میشه میخوام ببینمت بغلت کنم و بوت کنم ...خیلی کوچولویی ریزه میزه اما هم چشمات بازه هم دست وپای کوچولوت رو تکون میدی ...فدات شم ..  فرشته کوچولوی من خوش اومدی ،به دنیای ما خوش اومدی ...من وبابا الان خوشبخت ترین آدمای روی زمینیم.

وزن هنگام تولد:  2600  گرم              قد هنگام تولد: 46 سانتیمتر       دور سر :  34  سانتیمتر

اینم  اولین عکسهای عمرت وقتی آوردنت تو اتاقم:

کوچولوی ما در اولین ساعتهای بودنش

کوچولوی ما در اولین ساعتهای بودنشکوچولوی ما در اولین ساعتهای بودنشکوچولوی ما در اولین ساعتهای بودنشکوچولوی ما در اولین ساعتهای بودنش

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان بردیا شیطون
19 شهریور 92 17:53
ای جوووووووووووووووووووووووووووووووونم ماشالا چه نازه..... خدا حفظش کنه با تبادل لینک موافق بودی خبرم کن عزیز
غزل جون
15 مهر 92 10:38
سلام جونم من غزلم و تازه3ماهه که اومدم مامانی ام واسم وب لاگ ساخته برام دنبال دوستای خوب میگرده دوست داری بامن دوست بشی و تبادل لینک کنیم؟؟؟؟؟ خوشحال میشم بامن دوست بشی بهم سر بزن مرسی گلم
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رستا می باشد